خرید بک لینک
بیاد استاد... سال 86 یک شب زمستانی قرار شد که دلم از میان بورانهای بی حواسی و سرمای غفلت به خانه ای گرم و امن میهمان شود. یادت هست آقا! جلسه اول حتی بخاطر تند تند حرف زدنتان باید کمین میکردم تا جمله هایتان را شکارکنم و به قفس عقل بسپارم تا سر فرصت در دلم بپرواز درآیند. اما کم کم راه ها را که نشانمان میدادی و حتی اشاراتی که ناگهان میان صحبتهایت میکردی مثل دانه های برف همان زمستان آرام آرام بر ذهنم مینشست و در خاک دلم اب میشد. آقا یادتان هست! متعجب بودم شما را که میگفتند عالم اخلاقید چه بی تکل

برچسب: نویسنده: پارسا اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 23:55

نمیدونم شما هم دوره عاشقی داشتید!؟ نه از عشقای معمولی... هر چند همه عاشقا فکر میکنن عشقشون خاصه..حرفم سر عاشقی با خداست.....اول که عاشقش میشی تحویلت میگیره، چیزایی بهت نشون میده که فقط برای توئه، چنان راطت نزدیک میشه که آغوش امنش را حس میکنی....اما...یهویجایی حس میکنی تو این راه راکد شدی..نفست بند میاددلت میخاد دست و پا بزنی و زودتر برسی...بعد خسته میشی از تقلا...بعدترش شروع کار میکنی به گلایه..بعدترش ناله میکنی و ساز ناامیدی کوک میشه..و بعدترهاش میبینی رها شدی تو کوچه های بی در و پیکر دنیا....

برچسب: نویسنده: پارسا اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 19 مرداد 1405 ساعت: 23:55

صفحه بندی